من خوشم اومده ازت

امانمی دونم به چه شکلی باید اینو بهت بفهمونم

من دلم برات تنگ میشه هر لحظه که نباشی

می خوام با تو باشم

نزدیک بودن به تو احساسه خوبیه

اونقدر خوب که دلم نمی خواد تموم بشه

ما اصلا توی مود همدیگه نیستسم

عجیبه

من عاشق کسایی میشم که فکرشم نمی کنم

می خوام بهت نزدیک بشم

اما این محدودیت های  لعنتی بیزارم

من تو رو می خوام  تو چی؟


+ نوشته شده در 89/02/29ساعت توسط بیکار |


داری چه کار میکنی؟

اونیکه الا باهاشی  بهتر از منه؟   خوشگلتره؟  مهربونتره؟ بامزه تره؟   حتما خیلی چیزاش از من بهتره  آره؟

دستای  اون روهم میگیری  باهاش  قدم میزنی؟  چند بار تا حالا بهش گفتی دوسش داری؟  گاهی یادهمن می افتی؟  یادت مییا منم توی زندگیت بودم.

دوستش  داری؟  

+ نوشته شده در 89/02/20ساعت توسط بیکار |


دیگه نمی دونم چه جوری باید رفتار کنم که درست باشه

نمی خوام مثل احمق ها بیافتم دنبالت

اما گاهی اینو دلم میخواد....  گاهی بهت نیاز دارم

مشکل ما اینه که هیچ وقت با هم حرف نمیزدیم

همه چی توی دلنون بود و فکر میکردیم طرفه مقابل باید بفهمه

می دونم منم اشتباه کردم

اما تو هم اشتباه تو قبول کن

امروز آتی خیلی دودلم کرد

گفت که سعی کنم بدستت بیارم

اما سخته

چطور می تونم به تویی که بهم بی محلی میکنی s بدم

نمی خوام منو بشکنی

اما من بدون تو هم میشکنم

آره میبینی که منم مثل تو مغرورم........

+ نوشته شده در 88/12/15ساعت توسط بیکار |


باز سوسویی می زند  این نور عشق


گاهی در مورد خودم فکر میکنم که هیچ وقت آدم نمیشم.  نمی دونم چرا  آدم شدن این قدر برای من سخته

نمی تونم به خودم یاد بدم که عاشق نشه.   من به طرز فجیعی از عاشقی بیزارم.  اونم از نوع یک طرفه

اونم وقتی که حتی بلد نیستی که چه جوری خودتو توی دل طرف جا کنی

دوست ندارم

متنفرم از این حس

می فهمی؟


نه  نمی فهمی

حتما یه حس گذراست

+ نوشته شده در 88/11/18ساعت توسط بیکار |


می خوامجلوی دلمو بگیرم. از عشق و عاشقی  بیزارم. خیلی احمقانه و بچه گانه ست.

اما دوباره توی این دل ...  زمزمه  عشق و می شنوم.  من نمی خوام.

از هر چی که سر زده بیاد بیزارم.

دلم می خواد همه چیزو فراموش کنم.  و دیگه  یادم  نیاد که چه جوری عاشق میشن

از عاشق شدن  یه طرفه بیزارم.

نمی خوام 

+ نوشته شده در 88/11/14ساعت توسط بیکار |


دنبال یه نور  توی تاریکی می گردم. نوری که می دونم بوجود نمیاد.  احمق شدم!   وقتی می دونم نمیشه  بازم بهش فکر می کنم.

بازم توی  خیالاتم دنبالشم.   خسته شدم از اینکه همه بهم گفتن که  نمیشه !  ولش کن!  فاموشش کن! ....!

دیگه هیچی بهم نگین  بذارین به درد خودم بمیرم

 

+ نوشته شده در 88/11/04ساعت توسط بیکار |


دیشب اصلا حال خوشی نداشتم.  بعد از اون  اس ام اس  بازی   مسخره  حالم  گرفته  شد

یه دفعه  احساس  کردم  دارم  تنها  میشم

احساس  کردم  همه  فکرا  و  رویاهام  برای آینده  داره  به  هم میخوره

اونقدر  به خودم  بد و بیراه  گفتم

اونقدر  غصه  خوردم

اما   فایده  نداشت

این  حال  گوه  مثل  کنه بهم  چسبیده  بود

می ببنی  یه نفر براحتیی می تونه    حال خوبمو  بگیره   بجاش  بدترین  حس رو بهم  بده

 

+ نوشته شده در 88/10/23ساعت توسط بیکار |


چه آدم مسخره ای تو این دنیا پیدا میشه

اره بعضیا  در مورد خودشون چی فکر میکنن

 

اصلا از رفتار و طرز  برخوردش خوشم نیومد

بی مزه   فکر کرده کیه؟!

 

اصلا باهاش حال نمی کنم

 

البته  مهمم نیست که من باهاش  حال کنم  یا نه!

کلا احساس من توی این  زمینه اصلا اهمیت نداره

کلا به من ربطی نداره

 

ولی  با این وجود

اصلا باهاش حال نمی کنم

 

+ نوشته شده در 88/10/21ساعت توسط بیکار |


دیشب یه عالمه خواب مسخره می دیدم

نمی دونم چم شده بود

آخه من معمولا  خواب نمی بینم

وقتی صبح چشمامو باز کردم

به خودم گفتم برای چی باید پاشم

تمام خوابای دیشب رو سریع مرور کردم

اول حس کردم  حتما یه اتفاق خوبی افتاده

اما بعد  که کامل بیدار شدم دیدم نه

هیچی نشده بود

هر اتفاق خوبی که احتمال می دادم   افتاده    

فقط  خواب بوده

پس برای چی باید پاشم

اما پاشدم 

چون دلیلی هم  برای خواب نداشتم

 

+ نوشته شده در 88/10/21ساعت توسط بیکار |


هر جا میرم یاد تو می افتم

امروز بازم کیک درست کردم

اما اصلا بهم  حال نداد  چون دیگه تویی نیستس که برات کیک بیارم

 

امروز  از همون مسیر که باهم رفتیم  سینما  رد شدم

همه چی  برام زنده شد

کنار تو  تو ماشین  دقیقا یادمه چی پوشیده بودی  بهت گفتم  خوش تیپ شدی

با هم  رفتیم  سینما

کنار هم بودیم و ......

همه چی یادمه

خوب یادم مونده

 

تو هم چیزی یادت میاد

+ نوشته شده در 88/10/20ساعت توسط بیکار |